650
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
بُغضی که نه میشه قورتش داد، نه تبدیل به گریه میشه تا راحتت کنه.
652
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
قرصامو میندازم بالا. به انعکاسم توی آینه لبخند میزنم، با اینکه ازش یکم میترسم. همیشه میترسیدم. یه روز میاد بیرون و خفم میکنه.
653
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
اصولا آدمی نیستم که از دستِ کسی ناراحت شم اما این دیگه خیلی بیشعوره :)) از شواهد معلومه که ایشون اصلا یکی دیگه رو دوست داره و بعدِ کمتر از یه هفته به هم زدن با من، الان با اونه. نمونه بارزِ لاشی. :)))))))))))نمیدونم چرا خندم میگیره از کاراش. نمیدونم واقعا.
654
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
صداش رو اون روز صبح هنوز یادمه. آروم. بدون هیچ ناراحتی.
655
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
یه هفته س حالت تهوع دارم همش. مخصوصا بعد غذا. چند وقته دوباره زیاد میخوابم. انگار دیگه نمیدونم برای چی باید بیدار بمونم یا زندگی کنم. افکار خون آلودم برگشتن. و من به فکر مرگی آروم و بی دردم.
656
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
بذار بره. بره و هرچقدر میخواد ازت دور شه. انقدر دور، که دیگه سایه ت هم دیگه نتونه ببینه. بذار بره همه جا بگه هیچوقت برات کافی نبوده. بذار هرچی میخواد بگه و هر کار میخواد بکنه. بذار مزه کنه، هر کسی رو که بهش روی خوش نشون داد. بذار بگه همه بدن. بذار تو رو هم جزو اون همه کنه. با این که پای حرفت موندی و...
567
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
بله الان فهمیدیم که بنده یه کیستِ 4 سانتی توی رحمم دارم و اگه رعایت نکنم کارم به اتاق عمل میکشه. خیلیم هم عاااالی :))
568
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
چقدر خستم، چقدر بی حال. چرا این حال و احوالم تموم نمیشه؟
569
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 2:56
بخواب، شاید به خوابت بیادبمیر، شاید دلش به رحم بیاد.
632
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
سهمیه ی قرصِ این شبمو میندازم بالا، به تمامِ خون و خونریزیِ توی مغزم اجازه میدم که بهم هجوم بیارن، و با لذت تمامِ افکارِ دردناکم رو میپذیرم.
635
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
امروز فهمیدم هرکاری با زخمهام بکنم به طورِ کامل از بین نمیرن. یه ردی ازشون میمونه. برای همیشه.بهش گفتم. عکس العملش هم باعث شد اعتمادم به احساسی که بهش دارم بیشتر بشه هم اینکه یکم از آینده ترسوند منو.
636
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
بعضی وقتا چشمام سیاهی میره و برای چند دقیقه هیچی نمیفهمم. انگار وارد یه بعد دیگه میشم و برمیگردم. بعضی وقتا میخوام انقدر مشت به کیسه بوکسم بزنم تا از دستم خون بیاد، شاید اینکار باعث شه به خودم بیام. بعضی وقتا بیش از حد قرص میخورم، بعضی وقتا هم اصلا نمیخورم، که باعث میشه عصبی بشم و افکار بدی داشته با...
637
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
کابوسهای شبانه توی خواب، کابوسهای روزانه توی بیداری.
638
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
با زخمای روی بدنم کنار میام. با خودم میگم فوقش اگه کامل از بین نرفتن روشون تتو میکنم. اما با زخمای روی روحم چکار کنم؟ اونارو چطور بپوشونم؟
639
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
امروز یه چیزیش هست. نمیتونم بفهمم چشه، و سعی کردن برای فهمیدن خستم کرده. شاید باید خودمو متوقف کنم تا اونم راحت تر باشه.
640
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
641
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 18:14
نمیدونم چمه. امروز باز حالم بد شده بود. قلبم درد میکرد، نفس تنگی داشتم، دستام میلرزید، و سرم گیج میرفت.
293
-
تاریخ: 1397/10/2 ساعت: 22:25
طرفم که میخوام باهاش باشم به زودی میاد تهران اما نصفِ اخلاقِ گندِ منو تا الان کشف کرده.
297
-
تاریخ: 1397/10/2 ساعت: 22:25
دو باره طرف زتگ زده هی میگم ابراهیم نداریم اینجا، مگه توی گوشِ لعنتیش میره :|
298
-
تاریخ: 1397/10/2 ساعت: 22:25
احساس میکُنم حالش خوبه. یا اینطوری نشون میده. به هر حال، خوبه که شیطنتاش برجاست. از اون دَرِ لعنتی سالم میره بیرون. مهم نیست که من دارم غرق میشم. نه؟